شما اینجا هستید
یادداشت » روزهای زمستانی در خزان -شعری از جنید باران زهی

روزهای زمستانی در خزانکاش.../ متن ادبی زیبا در مورد مشکلات جامعه از جنید باران زهی شاعر و نویسنده سراوانی

خزان گرفته بهار روز های زمستانیم
سپید گشته همه غزل های نوجوانیم

در این عصر ارتباط با روح هوا و هوس
من بازیچه ی دست هزاران نامردِ جانیم

دنیا به حرکت پلکی میرود سمت ِجلو
من اما پنچر گشته حتی سه چرخ و گاریم

همچون رنگ آرامش که سیاسی گشته امروز
من مشکیِ هزاران بی سوادِ سیاسیم

همه مرا پر از بی مهری میپندارند و من
در حقیقت همان که تو هیچ وقت نمیخوانیم

شهر علم بودم فرهنگ از من داشت رنگ و نشان
میگفتند سرای مردانی با فکر دینداریم

صبحگاهان شاید همه در خوابی گم گشته باشند
و من بیدار و مشغولِ ورد های ربّانیم

امروز اما در حسرت دیروز دارد میرود
و من فقط در حسرت گذشته زندانیم

جنید ای شاعر پر احساس قلب خسته ام
به عالَم بگو سراوانی از سرا خالیم

بداهه ای از اعماق وجود نثار نگاه زیبایتان♥️

✍جنید باران زهی

برچسب ها :

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است -
آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد -

مجله فرهنگی و اجتماعی بیرک |